عشق سال های کرونا - قسمت چهارم

هر روز ایده ای به ذهنم میرسه برای نوشتن اما فرصت نمیشه بنویسم و فردا هیچ اثری از اون ایده نیست، جوری که انگار هیچوقت نبوده. ذهنم شدیدا درگیر و خسته است بخاطر کارم (یا بهتره بگم حواشی کارم).

روزها میان و میرن و من حتی نمیدونم چه فصل و چه ماهی از سال هست، حتی باید فکر کنم تا یادم بیوفته کجای هفته هستیم. هیچ تمرکزی ندارم برای نوشتن. یه جمله که مینویسم و دوباره میخونم میبینم یه کلمه حداقل جا انداختم یا اشتباه نوشتم.

 

میدونم نباید هشدارهای جسمم که نشات گرفته از روحم هست رو نادیده بگیرم.

 

دارم تمام سعیم رو میکنم که آروم باشم، اولویت های زندگیم رو به خودم گوشزد کنم. هر روز به خودم یادآوری میکنم که دنیا خیلی وسیع تر از محیط کوچیک اطراف من هست.

هر روز به خودم یادآوری میکنم، انتخاب بین عصبانیت یا آرامش با خودم هست. انتخاب بین سکون و پویایی رو نباید به اتفاقات اطرافم ربط بدم و از این اتفاق ها بهانه نسازم برای سکون. هر حرفی، هر رفتاری، هر عملی و هر واکنشی، در هر لحظه ای که اتفاق میوفته انتخاب من هست و بس.

 

 

  • صخره‌نورد
  • يكشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۹

عشق سال های کرونا - قسمت سوم

اشتباهات بزرگ و کوچیک تو زندگیم زیاد داشتم، شاید مثل همه انسان ها، شاید بیشتر، شاید هم کمتر.

به اشتباهاتم افتخار نمیکنم، برای بعضی هاش هر بار یادم میوفته از خودم شرمنده میشم.

اما

برای تمام اشتباهاتم خودم رو بخشیدم، چون نبخشیدنشون گذشته رو تغییر نمیده، فقط ممکنه فرصت های امروز و فردا رو ازم بگیره.

میتونستم بهتر عمل کنم؟ آره، قطعا. همونطور که بهترین انسان روی زمین میتونه بهتر از چیزی که هست، باشه.

اما

هیچکس نمیتونه مسیری که من رفتم رو بره، هیچکس با ویژگی های ظاهری و روحی من به دنیا نیومده، سلسله اتفاقات زندگی من برای هیچکس رخ نداده، نه در این دوران و نه هیج دوران دیگه ای در گذشته یا آینده. هر انسان مثل اثر انگشتش کاملا منحصر به فرد به دنیا میاد و یک زندگی منحصر به فرد داره. حتی اعضای یک خانواده هم با اینکه شرایط یکسانی رو تجریه میکنن اما برخوردهای یکسانی با شرایط ندارن، چون ذهن هر انسان منحصر به فرد هست. هیچ دو انسانی در طول 24 ساعت عین هم فکر نمیکنن. سلسله افکار هر انسانی هم منحصر به فرد هست.

 

برای این وجود منحصر به فرد که میتونه نقشی متفاوت از میلیاردها انسان تو دنیا ایفا کنه، خداروشکر :)

 

 

+ 18 اردیبهشت، روز بیمارهای خاص و صعب العلاج.

حواسمون به بیماران خاص باشه. چه بیمارانی که اطرافمون هستن، چه بیمارانی که ما هرگز نمیبینیم اما روزگار گاهی براشون سخت میگذره. داروهای میلیونی، خدمات پرستاری و درمانی گران قیمت، میتونه عرصه رو به انسان تنگ کنه. شاید یه کمک مالی آنلاین تو سایت انجمن ها، شاید ارائه یه کمک تخصصی تو انجمن ها، میتونه کمک بزرگی باشه. پس حواسمون باشه.

 

البته که گاهی کمک میتونه غیرمادی باشه، مثلا میتونه عجیب نگاه نکردن به یک بیمار باشه که بیماری مشکل حرکتی براش ایجاد کرده یا هر کاری که میتونه یک انسان رو معذب کنه. یا مثلا کمک میتونه نگاه ترحم آمیز نکردن باشه.

کمک میتونه پیشنهادهای عجیب و غریب ندادن به یک بیمار خاص باشه، باور کنید سرطان با ریشه جینسینگ و دمنوش گل گاوزبون خوب نمیشه! یادمون باشه که یک بیمار مسیرهای سختی برای پیدا کردن درمان مناسب طی میکنه. پس حواسمون به برخوردهامون با یک بیمار خاص باشه.

  • صخره‌نورد
  • جمعه ۱۹ ارديبهشت ۹۹

عشق سال های کرونا - قسمت دوم

این هفته آقای چسبی* رو تو پله های درمانگاه دیدم، چاق سلامتی کردیم. گفتم سال نو هم مبارک. جا خورد. گفت انگار چیز غریبی شنیدم، اصلا انتظار شنیدنش رو نداشتم.

 

امسال به هر کسی تبریک گفتم اول تعجب کرد، بعد تبریک گفت. من به مناسبت ها اهمیت نمیدم اما کسانی که اهمیت میدن هم سال نو رو از یاد بردن.

سال های قبل اگر اوایل سال کسی رو میدیدیم و تبریک نمیگفتیم، متهم میشیدیم به اینکه آداب اجتماعی بلد نیستیم اما امسال هیچکس یادش نیست. 

معادلات بشر چقدر ساده به هم میریزه. باید و نبایدهای این بشر متزلزل رو جدی نگیریم :)

 

 

* دوستانی که تو وبلاگ قبلیم همراهم بودن احتمالا ایشون رو یادشون باشه.

  • صخره‌نورد
  • پنجشنبه ۴ ارديبهشت ۹۹

عشق سال های کرونا - قسمت اول

صبح بیدار شدم، قرص خوردم، آب نمک قرقره کردم، صبحانه خوردم، حمام کردم.

یه سری کلیپ ورزش در خانه! دیدم که خیلی وقت بود میخواستم ببینم و چندتایی دانلود کنم.

 

بعد از ظهر، یکی از کارهایی که تو لیست کارهای شرکت بود رو انجام دادم. این کار یه مشغولیت ذهنی بزرگ بود چون نگران بودم مشکل پیش بیاره.

وقتی کاری ذهنتون رو مشغول میکنه، زودتر انجام بدید و ذهن بیچاره رو آزاد کنید.

 

عصر، دوره آموزشی که خیلی وقت بود میخواستم ببینم رو بالاخره دیدم، هر چند فقط 3 قسمت دیدم و 40 قسمتی مونده! (اینکه بعد از این مدت طولانی قرنطینه چرا من تازه امروز تونستم این دوره آموزشی رو ببینم به این خاطر هست که کار من نه تنها تعطیل نبود، بلکه خیلی بیشتر از قبل کرونا کار داشتم و خداروشکر اصلا نمیفهمم این روزها چطور داره میگذره)

 

طبق برنامه هر روزم نیم ساعتی ورزش کردم، سرحال شدم و شام خوردم، به مشغولیت این روزهام رسیدم که قراره یه پست در موردش بنویسم و ...

 

زندگی همچنان به همین سادگی ادامه داره ...

زندگی از همه چیز قوی تره!

 

+ به نظرتون چند تا عاشق تو قرنطینه به این نتیجه رسیدن که انتخابشون اشتباه بوده؟

به نظرتون چندتا آمار جالب میشه درآورد از این روزهای قرنطینه؟

 

+ میگفت تو جاهای مختلف شهر، جوان هایی دیدم با ظاهری کاملا آراسته که تا کمر خم شده بودن داخل زباله ها و پلاستیک و کاغذ جمع میکردن.

این روزها چرخ زندگی بعضی ها نمیچرخه، اگر کسی رو میشناسیم که ممکنه این روزها دستش تنگ باشه، کمک کنیم.

 

اگر خیریه ای رو میشناسیم و بهش اطمینان داریم، کمک کنیم ( ما میدونیم که هرگز، هرگز، هرگز، نمیتونیم منتظر کمک های دولتی باشیم).

 

اگر میتونیم خون اهدا کنیم، بدونیم که سازمان انتقال خون به شدت نیاز داره. با رعایت اوصول بهداشتی خون اهدا کنیم. اگر فکر میکنیم این کار خیلی خطرناکه، به بیماران سرطانی، بیماران دیالیزی فکر کنیم که مجبورن حتی تو این روزها هم به مراکز درمانی مراجعه کنن، پس با رعایت اوصول بهداشتی بریم سازمان انتقال خون.

 

+ جالبه بدونید، بر اساس تصمیم جدید نمیدونم کدوم سازمان، من داروم رو از داروخانه بیمارستانی میگیرم که بیماران مبتلا به کرونا بستری هستند! داروخانه هم نسبتا شلوغ بود، همه مثل گرگ همدیگه رو زیر چشمی نگاه میکردیم که یه وقت کسی نزدیکمون نشه :))

 

 

+ کتاب "عشق سال های وبا" رو نخوندم، اما اسمش برام جالب بود، بی دلیل میخوام این عنوان رو برای پست هام بزارم!

  • صخره‌نورد
  • جمعه ۲۲ فروردين ۹۹

نامه ای برای ...

سلام جک عزیز

 

میدانم که مرا به یاد نداری، در آن سالهای دور، تو داخل جعبه جادو بودی و ما آن بیرون نشسته بودیم و شما را تماشا میکردیم.

 

در دورانی که هاچ مادرش را گم کرده بود، نِل بخاطر بدهی های پدربزرگ قماربازش متواری بود، کوزت در فقر دست و پا میزد، آن شرلی و جودی ابت با یتیمی و بینوایی خود ترد میشدند؛ تو و خانواده ات کلی هیجان به دنیای کودکانه ما تزریق میکردید. چقدر کیف میکردیم که با دستان خود اسباب و وسایل زندگی درست میکردید. حتی همه مان عاشق این بودیم در یک جزیزه گم شویم تا بتوانیم آن همه هیجان را خودمان تجربه کنیم.

 

دوران کورکی ما با سختی سپری شد. با جنگی آغاز شد که همه میگویند از ترس آژیر قرمز گریه میکردم و بعد در کلاس های پرجمعیت با معلم های (اکثرا) بداخلاق یا کم حوصله مینشستیم. شاید دیدن ترس و نگرانی در انیمیشن ها دیگر حق ما بچه ها نبود. شاید دیدن گریه هم کلاسیمان که معلم خودکار لای انگشتانش گذاشته برای تمام دوران کودکیمان کافی بود! و شاید به همین خاطر، هرگز مدرسه را دوست نداشتم، همیشه لحظه شماری میکردم برای تمام شدن ساعت کلاس ها و برگشتن به خانه.

 

جک عزیز! هنوز هم دلم گم شدن در جزیره دور افتاده میخواهد، دور شدن از شلوغی جامعه و پریشانی های ذهنم.

سلام مرا به دکتر ارنست، مادر خلاقت و فلون برسان و بگو دلتنگ داستان های شیرین و مهیج شما هستم.

 

دوستدار شما

کودکی که هرگز بزرگ شدن را انتخاب نکرد

 

 

+ میخواستم خانواده دکتر ارنست رو بکشم که یهو ساعت رو نگاه کردم و دیدم خیلی داره دیر میشه و باید برم به مشغولیت این روزهام برسم که شاید تو پست بعدی در موردش نوشتم. شاید بعدا فرصتی بشه و نقاشی رو تموم کنم، دلم برای مدادرنگی تنگ شده.

 

+ قرار بود این پست سال قبل منتشر بشه که دیر شد اما نمیشه قولی به آقا گل داد و بهش عمل نکرد.

 

+ سال نو همه دوستان مبارک، ان شالله سالی سرشار از شادی و سلامتی باشه برای هممون :)

  • صخره‌نورد
  • جمعه ۱ فروردين ۹۹

پائو پائو

پائو پائو پائو

 

قُد قُد قُد ... بَد بَد بَد ... قُد قُد قُد ... بَد بَد بَد

 

لِک لِک لِک ... دو دو دو ... دا دا دا ... لِک لِک لِک ... دو دو دو ... دا دا دا ...

 

45 دقیقه همین ها که بالاتر نوشتم، توی گوشم تکرار میشد، به اضافه یه سری اصوات دیگه که قابلیت تبدیل شدن به حروف و کلمه رو نداشتن.

 

45 دقیقه زل زده بودم به اعماق چشمهام توی آینه بالای سرم و خدا رو شکر میکردم، فکر دیگه ای تو سرم نبود.

 

البته دروغ چرا بعضی وقتها هم توی دلم، مسئول محترم دستگاه رو مورد عنایت قرار میدادم که زیر زانوهام چیزی نذاشته بود و من مثل سوسکی که به پشت افتاده و قادر به هیچ حرکتی نیست، کمرم داغون شد.

 

بعضی وقتها هم خنده ام میگرفت که به خودم زل زدم این همه مدت :))

 

چشمهام تازه داشت گرم میشد و خوابم میبرد که مسئول دستگاه اومد از دستگاه کشیدم بیرون و گفت پاشو برو :دی

 

 

+ ممنون از همفکری دوستان.

 

+ به نظرم زرد چوبه هم مثل دارچین و بقیه ادویه ها کشف شد. سوال بعدی :دی

  • صخره‌نورد
  • شنبه ۲۸ دی ۹۸

کاش رفیق من بود

کیسه پر دارو رو بالا میگیره و میگه، ببین چقدر زیاده!

رفیقش میخنده و میگه نگران نباش باهم میخورم زودتر تموم بشه. نصف نصف!

میاد میشینه کنار دوستش، میگه نگاه! 700 هزار تومن شد، 700 سال از زندگیم کم شد!

 

+ از مسئول پذیرش میپرسم حدودا چقدر طول میکشه، میگه 45 دقیقه.

و من فقط به اون 45 دقیقه بی حرکت موندن تو دستگاه فکر میکنم.

کاش رفیق من بود، حداقل 22.5 دقیقه سر یا گردن رو تقبل میکرد!

حالا 45 دقیقه به چی فکر کنم؟

ایده ای ندارید؟

  • صخره‌نورد
  • جمعه ۲۷ دی ۹۸

Really ؟؟؟؟

قوانین بیمه رو قبلا تو یک سایتی خونده بودم اما میخواستم مطمئن بشم و یک بار برای همیشه این پرونده باز رو ببندم.

پس به یک دوست و همدرد در کشور مقصد پیام دادم و پرسیدم در صورت گرفتن اقامت کاری، بیمه هزینه درمانم رو میده؟

گفت نه! اما میشه این قانون رو دور زد.

حالا چطوری؟

تو مصاحبه سفارت و مصاحبه های کاری حرفی از بیماریت نمیزنی و بعد از اینکه تو کشور مقصد اقامت کاری یا هر اقامت دیگه ای گرفتی، میری دکتر و دکتر بهت میگه فلان بیماری رو داری.

میگی Really؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اوه مای گاد، چرا من؟!! گریه و ناله و ...  :|

 

و اما پشت پرده ماجرا. شما بیماری رو اعلام نکردید، پس نمیتونید داروتون رو با خودتون ببرید، تو هیچ کشوری داروهای خاص رو نمیتونید بدون نسخه بخرید (مگر بصورت قاچاق بخرید که یعنی هنوز نرسیده خلافکار محسوب بشید)، پس عملا شما چند ماه دارو نخواهید داشت، به اضافه کلی استرس که خودش میتونه باعث عود بیماری بشه. پس بعیده کسی انقدر احمق باشه که چنین ریسکی رو بپذیره! (البته بودن کسانی که این ریسک رو پذیرفتن و موفق هم شدن :دی)

 

خیلی سخته که نه کشور خودت بخوادت و نه بقیه کشورها.

کشور خودت عرصه رو بهت تنگ میکنه، جلوی پیشرفتت رو میگیره و کشورهای دیگه قبول میکنن براشون کار کنی و برای پیشرفت کشورشون تلاش کنی و از جون مایه بزاری اما حاضر به پرداخت هزینه های تو به عنوان یک خارجی نیستن.

خارجی!

هیچوقت نتونستم این کلمه رو درک کنم. خارجی! خارج از کجا؟ منم روی همین خاک به دنیا اومدم و بزرگ شدم، یک وجب این طرف تر، یا چند کیلومتر اون طرف تر. چه فرقی میکنه؟

 

و باز هم واژه تهوع آور مرز.

 

+ برای سفارت کشور مقصد ایمیل فرستادم و سوال کردم اما بعیده جواب بدن!

  • صخره‌نورد
  • جمعه ۶ دی ۹۸

راضی نبود زمونه ... زمونه رو راضی کردم

راننده خیلی با احتیاط رانندگی میکنه، مثل اکثر راننده ها دو ثانیه یه بار گوشی چک نمیکنه، راننده ها رو فحش نمیده، اگه راننده ای سماجت میکنه بهش راه میده.

دارم فکر میکنم وقتی رسیدم، امتیاز کامل بهش بدم و تو نقاط قوت همه موارد رو براش تیک بزنم. یهو یادم میوفته این راننده آژانس سرکوچه است نه راننده تاکسی اینترنتی، نمیشه بهش امتیاز داد!

 

دارم به فکر خودم میخندم که یاد یه قسمت از سریال Black Mirror (قسمت Nosedive) میوفتم که مردم دائما در حال امتیاز دادن به همدیگه بودن و ملاک همه چی این امتیازها بود؛ ملاک انتخاب شدن برای یک شغل یا دانشگاه، حتی انتخاب شدن به عنوان دوست یا همسر. اما کسانی هستن تو همون جامعه که بخاطر امتیاز نیاوردن یا متنفر شدن از این سیستم امتیاز دهی، از طرف جامعه کاملا ترد شدن و مثل آواره ها زندگی میکنن. یهو میترسم از فکرم که چقدر داریم نزدیک میشیم به چنین جامعه ای و البته به پایان تلخ فیلم!

 

Black Mirror

 

 

+ زنگ زدم آژانس کوچه پایینی، میگم ماشین میخوام.

   میگه مسیرتون کجاست؟

   میگم ولیعصر.

   میگه ماشین داریم اما بنزین کافی نداره، شرمنده!

 

و اکثر روزها همین سناریو داره تکرار میشه :|

 

 

+ عنوان پست: ترانه انتخابی راننده تاکسی اینترنتی امروز :دی

  • صخره‌نورد
  • پنجشنبه ۲۸ آذر ۹۸

به یک شوهر پاره وقت نیازمندیم!

مامان میگه بالاخره که چی؟ ازدواج کن!

میگم مامان جان چرا باید این کارو بکنم؟ کسایی که ازدواج کردن چه چیزی به دست آوردن که من ندارم؟

میگه تنها نیستن.

میگم منم تنها نیستم، شما هستین.

میگه ما که همیشه نیستیم.

میگم خب منم قرار نیست همیشه باشم.

میگه نه! منظورم اینه تو بعد ما تنها میشی، به هر حال ما قبل تو میریم.

میگم کی گفته؟ شایدم من قبل همه شما رفتم!

میگه نه قاعده اش این نیست!

میگم مگه به قاعده است؟ هیچکس نمیدونه چه زمانی میره!

میگه به هر حال باید یکی باشه وقت پیریت بهت کمک کنه.

میگم خب اگه من پیر شدم که اونم پیر شده! کی گفته من قراره به کمک اون احتیاج داشته باشم، شاید اون کمک لازم داشت!

میگه به هر حال یکی باشه بهتره!

 

خلاصه قراره یه آگهی بزنم تو روزنامه که به یک شوهر پاره وقت نیازمندیم برای زمان پیری و کوری که باید صبر کنه بعد 60-70 سالگی بیاد، البته به شرط حیات بنده و خودش :))

 

+ کاش مادرها انقدر نگران بچه هاشون نبودن.

 

+عاشق مادرمم. عاشق صداقتش هستم که مثل بعضی ها سعی نمیکنه از مزایای عجیب و غریب ازدواج و باید و نبایدهای جامعه برات بگه تا متقاعدت کنه ازدواج بالذات چیز خوبیه!

 

+ کل این دیالوگ و یه قطار دیالوگ قبل و بعدش با خنده بود. کلی خندیدیم به بالا و پایین دنیا!

  • صخره‌نورد
  • سه شنبه ۱۹ آذر ۹۸
اینجا درباره زندگی مینوسم و مسیری که گاهی پست و ناهموار هست و گاهی یک دشت وسیع از گل های وحشی.