گنجشک بی تربیت!

گنجشکه نشسته رو شاخه درختی که تو حیاط شرکته، گردنش رو هی میچرخونه این طرف و اون طرف و نوکش رو فرو میکنه بین پرهاش، از پشت پنجره بهش میگم، انقدری پرنده شناسی حالیم نیست که بفهمم داری چیکار میکنی، اما چطوره که تو گردنت درد نمیگیره با این همه چرخش اما گردن من حتی بدون این چرخشها درد داره؟!

 

یه نگاه عاقل اندر سفیه میکنه و باز نوکش رو فرو میکنه بین پرهاش.

 

شاکی میشم و میگم اونجوری نگاهم نکن! خب جوابمو بده!

 

نوکشو با ناز و کرشمه از تو پرهاش در میاره و میگه، نه تنها از پرنده شناسی هیچی حالیت نیست که کورم هستی، نمیبینی ساختار بدنمون باهم فرق میکنه. بدبخت یه فکری واسه اون گردن داغونت بکن. (گنجشکه دیگه، کسی نبوده بهش یاد بده نباید همه چی رو رک تو روی آدم ها بگه!)

 

یه گنجشک دیگه جیغ و داد کشون میاد دنبالش و پر میکشن و میرن.

 

دستی به گردن پر دردم میکشم و یاد نصیحت گنجشک میوفتم، درسته بی تربیت بود اما درست میگفت، باید تمرینات اصلاحی گردن رو از سر بگیرم.

  • صخره‌نورد
  • شنبه ۱۶ آذر ۹۸

زندان ذهن- قسمت ششم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صخره‌نورد
  • شنبه ۱۶ آذر ۹۸

زندان ذهن- قسمت پنجم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صخره‌نورد
  • جمعه ۱۵ آذر ۹۸

زندان ذهن- قسمت چهارم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صخره‌نورد
  • جمعه ۱۵ آذر ۹۸

زندان ذهن- قسمت سوم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صخره‌نورد
  • پنجشنبه ۱۴ آذر ۹۸

زندان ذهن- قسمت دوم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صخره‌نورد
  • چهارشنبه ۱۳ آذر ۹۸

زندان ذهن- قسمت اول

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صخره‌نورد
  • سه شنبه ۱۲ آذر ۹۸

داشتم به چی فکر میکردم؟

داشتم به چی فکر میکردم؟

 

یادم نمیومد. رشته های افکارمو گرفتم و دنبال کردم تا رسیدم به این فکر که بهترین روش زندگی چیه؟

 

همینطور داشتم افکارم رو زیر و رو میکردم، یهو این فکر اومد تو ذهنم که من تا حالا زندگی نکردم، همیشه منتظر مرحله بعد بودم، منتظر اتفاق بعدی، روزهای بعدی، ساعت های بعدی ... منتظر بودم یه روش درست پیدا کنم و بعد مسیر رو با تمام قدرت ادامه بدم!

 

اما

 

این روزها به این فکر میکنم اصلا مگه روش درستی برای زندگی وجود داره؟

چه معیار و ملاکی برای سنجش درستی یه سبک زندگی وجود داره؟

چه کاری تو زندگیم انجام بدم میشه گفت من خوب و درست زندگی کردم؟

 

نکته: منظورم کارهای خاص مثل قتل و دزدی و ... نیست، منظورم کارهای معمولیه که زندگی اکثریت آدم ها رو میسازه.

 

کی میتونه ثابت کنه بهترین روش اینه که من درس بخونم، ازدواج کنم، بچه دار بشم، بچه هامو بزرگ کنم، به بچه هام کمک کنم تا درس بخونن و ازدواج کنن و ... (کسانی که این مسیر رو رفتن، چه چیز مثبتی به دنیا اضافه کردن که بقیه اضافه نکردن؟)

کی میتونه ثابت کنه اگه من ازدواج رو از این چرخه حذف کنم یعنی مسیر زندگیم اشتباهه؟ یا اگه بچه دار نشم یعنی مسیر رو کامل نکردم؟

 

آیا تا به حال به این فکر کردیم اگه همه تفاوت ها رو حذف کنیم، زندگیمون شبیه حیوانات میشه؟ همه شبیه هم؟ همه رفتارها بر اساس یه الگوی ثابت.

 

اگه کسی ریسک نکنه، اگه کسی یه مسیر جدید رو امتحان نکنه، اگه هممون عین هم زندگی کنیم.

دنیا چه شکلی میشه؟

 

اگه کسی رو دیدیم که مثل ما فکر نمیکنه، لزوما اون نیست که داره اشتباه میکنه. شاید ما داریم اشتباه می‌کنیم.

 

و شاید شیوه زندگی هممون درسته و اصلا کسی اشتباه نمیکنه.

  • صخره‌نورد
  • شنبه ۹ آذر ۹۸

برف، برف، برف میباره

انگار یکی نشسته اون بالا و سر حوصله از صبح تا الان، برف الک میکنه رو زمین.

 

ساعت 9 شب، برادر کوچیکه گفت، کی پایه است بریم برف گردی؟

من، مادر، برادر کوچیکه، لباس پوشیدیم، مادر چتر برداشت اما ما فقط کلاه هامونو کشیدیم رو سرمون، دست هامونو تا آرنج کردیم تو جیب پالتو و زدیم به دل برف.

 

کلی سُر خوردیم و خندیدیم و اقوام شهردار رو مورد عنایت قرار دادیم که پیاده روها رو سنگ فرشی کرده که با هر برف و بارون لیز میخوره!

شاخه درخت ها رو تکون دادیم و از برفی که یهو میریخت رو سرمون به هیجان اومدیم.

خجسته دل های شهر رو ملاقات کردیم و در سکوت اما با لبخند از کنار هم رد شدیم.


روی برف ها قدم زدیم و تو سکوت خیابون به صدای برفی که زیر کفش های زمستونیمون فشرده میشد، گوش دادیم و لذت بردیم.

با تعجب به جوون هایی که داشتن کنار درخت عکس میگرفتن، نگاه کردیم که این عکس ها رو کجا میخوان بزارن وقتی شبکه های اجتماعی قطع هستند!

 

از خیابون های خلوت تعجب کردیم. از خیابون های خلوت تعجب کردیم.

 

رفتیم که خرما بخریم، یه جعبه کوچیک خرما با تخفیف 30%، 25 هزارتومن! منصرف شدیم، بعدش که قدم میزدیم برادر کوچیکه یهو گفت: یادتونه این جعبه خرماها 5 هزار تومن بود همین چند سال پیش و با هم گفتیم آره!!! یادتونه!!! و شاید تو دلمون گفتیم بعد از این چه خواهد شد! یاد باد آن روزگاران یاد باد!

 

+ دوشنبه ای دیگر سپری شد.

  • صخره‌نورد
  • دوشنبه ۲۷ آبان ۹۸

رقص فرشته ها

خواهر عروس سندرم دان بود. عروس دستشو گرفته بود و باهم میرقصیدن، هر دو با لباس سفید، مثل دو تا فرشته دور هم میچرخیدن. دلم میخواست منم دور این فرشته پاک و معصوم بچرخم. اون تو دنیای قشنگ خودش میچرخید و میخندید اما من تمام مدت به مادرش فکر میکردم که به مادرم گفته بود غم این بچه منو پیر کرد. فکر میکردم به مادری که همیشه نگران آینده این فرشته قشنگه. اینکه اگه یه روزی خودش نباشه کی ازش مراقبت میکنه. وقتی شما یه بچه معمولی دارید، میدونید که قراره بزرگ بشه و خودش توانایی مراقبت از خودش رو خواهد داشت اما این بچه ها ... .


خیلی خوشحال بودم از دیدن این صحنه قشنگ و تمام سعیم رو میکردم تمام مدت با لبخند نگاهشون کنم اما اکثر مهمان ها با بغض نگاهشون میکردن، بعضی ها جوری نگاه میکردن انگار یه موجود عجیب و غریبه و بعضی ها انگار انتظار نداشتن عروس وسط جمعیت با خواهر سندرم دانش برقصه!!! (چرا؟! نمیدونم) و هیچکس حواسش نبود این نگاه ها در ذهن اون دختر قشنگ و خانواده اش و همچنین دوربین حاضر تو مجلس داره ثبت میشه.


والدین این بچه ها روزگار سختی دارن، با رفتارهای اشتباه و واکنش های عجیبمون سخت ترش نکنیم.

  • صخره‌نورد
  • سه شنبه ۲۵ تیر ۹۸
اینجا درباره زندگی مینوسم و مسیری که گاهی پست و ناهموار هست و گاهی یک دشت وسیع از گل های وحشی.